<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-17505583</id><updated>2011-04-21T21:09:58.495-07:00</updated><title type='text'>داستان های سکسی ایرانی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dastan4u.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17505583/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dastan4u.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>shekamgonde</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02350697149510390021</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17505583.post-113063581118709768</id><published>2005-10-29T18:25:00.000-07:00</published><updated>2005-10-29T18:30:11.193-07:00</updated><title type='text'>مامان و پسردایی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;با سلام به همه بچه ها من پويا هستم 18 سالمه يک چيزي براتون تعريف مي کنم فقط فکر نکنيد من بي غيرتم!!من چون داستان رضا رو خوندم خواستم اين خاطره رو بنويسم که بخونين . سيزدهم عيد بود يعني همون سيزده بدر خودمون رفته بوديم شمال اطراف شهسوار اونجا يه خونه داريم که از پدر بزرگم به پدرم ارث رسيده خونه بزرگي و با باغ بزرگي هست خلاصه رفتيم اونجا پسر داييم که سربازه اومده بود تهران خونه ما که روز سيزدهم با هم بريم شمال و مي خواست روز چهاردهم برگرده پادگان.خونه داييم اينا رامسر هستش. خلاصه رفتيم شمال. شب دوازدهم بود رسيديم و گرفتيم خوابيديم.صبح من زود پا شدم رفتم بيرون چند تا حلقه فيلم عکاسي گرفتم که بيام با پسر داييم عکس بگيرم چون اون مي خواست فرداش بر گرده پادگان .اومدم خونه ديدم بابام مي گه پويا آماده شو بريم رامسر دنبال داييت.گفتم باشه دو تا خواهرام هم پيش بابام بودن خواهر کوچيک 14 سالشه بزرگه 22 يادم اومد که اين پسر داييه يکم شيطونه اگه خواهرم تنها بمونه يه موقه جو مي گيرتش ميره سروقت خواهرم.چون از خواهرمم يه تيکه قبلا ديده بودم بيشتر شک کردم به پدرم گفتم پس اين دوتا هم بيان با ماپدرم گفت آخه داييت اينا تو ماشين جا نميشن يکي نبايد بياد من گفتم خوب من نمیام شما سه تا برين پدرم قبول کرد خواهرم بلند داد زد به مامانم گفت منم دارم مي رم پدرم اينا رفتن منم رفتم تو اطاق بالا که دوربين و بردارم بيام با پسر داييم عکس بگيرم رفتم دوربین و آماده کردم رفتم دنبال پسر داييم ديدم نيستش رفتم تو باغ دنبالش داشتم باغ و مي گشتم که ديدم مامانم با پسر داييم دارن با هم شوخي ميکنن مامانم پسر داييم رو حول ميداد پسر داييم مي افتاد مامانم که می خواست بره پسر داييم پاهاشو ميگرفت مامانم زمين مي خورد.منم ديدم دارن با هم شوخي مي کنن گفتم جو نرم چون اون مامانمه پسر داييم خجالت مي کشه و نشستم رو چمن و داشتم نگاشون ميکردم پسر داييم هي به مامانم ميگفت عمه جون فرحناز خانم زود باش دير ميشه ها من طاقت ندارم صبر کنم مامانمم مي گفت باشه حالا وقت هست من فکر ميکردم پسر داييم گرسنه هست داره ميگه که مامانم غذا رو زود درست کنه!! آخه بابام گفته بود که مامانم غذا زود درست کنه که تا اومدن نهار بخوريم.مامانم پسر داييم رو هول داد پسر داييم خورد زمين مامانم خواست فرار منه پسر داييم پاهاشو گرف مامانم بد جوری زمين خورد که کمرشو گرفت و گفت آخ کمرم قلنج کرد!!!پسر داييم گفت پاشو وايسا دستاتو بگير پشت سرت تا قلنجشو بگيري!مامانم بلند شد و اون کارا رو کرد پسر داييم دستشو قلاب کرد زير دستاي مامانم بلندش کرد و قلنجشو گرف و گذاشتش زمين ولي همون طوري دستشو نگه داشته بود ديدم داره از لپ مامانم تند تند بوس ميکنه!! هي ميگفت عمه جون خودمي بعد يهو لبشو گذاشت رو لب مامانم با مکس زياد بوس کرد که حتا صداشو منم شنيدم يکم بهم بر خورد ولي گفتم خوب عمشه اونم پسر داداششه اگه چيزي بود حتما مامانم گير ميداد بهش دو سه بار همين طوري بوس کرد و گفت عمه بخدا من ديگه طاقت ندارم الآن همه ميان هنوز کاري نکرديم!!! مامانم گفت خب باشه فقط زود!!! منم که با خياله راحت داشتم تماشا ميکردم و به حرفاشون گوش ميدادم فکر ميکردم دارن در باره غذا حرف ميزنن مامانم با يه شلوار بود و يه کت زنانه سفيد يهم ديدم مامانم شلوارشو درآورد جا خوردم برگشت دستاشو گذاشت رو ديوار باغ دولا شد پسر داييم هم شورت مامانمو داد کنار شروع کرد به ليس زدن کسش باورم نمي شد حسابي جا خوردم بعد چند دقيقه به مامانم گفت بيا کيرمو بخور مامانم گفت خوشم نمياد پسر داييم!گفت حالا بخور خوشت مياد مامانم گفت من کير شوهرمو نخوردم واسه تورو بخورم پسر داييم گفت فقط بکن تو دهنت ميخوام خيس بشه مامانم خوابيد رو زمين پسر داييم نشست رو سينش کيرشو کرد تو دهنش من يهو چشمم به دوربين افتاد گفتم بذار چندتا عکس بگيرم ازشون بعدا بدرد مي خوره يه عکس گرفتم دوربين کامرا ديجيتال ال جي بود راحت مي تونستم از نزديکتر هم بگيرم مامانم بلند شد و دولا شد دستاشو گذاشت رو ديوار پسر داييم لخت شد کيرشو کرد تو کسش و صداي آخ و اوخ مامانم بلند شد منم عکس مي گرفتم بعد چند دقيقه مامانم دراز کشيد رو زمين و پاهاشو بالا برد و پسر داييم کت مامانمو از تنش در اورد و سر پستوناشو ميک ميزد اونا کار خودشونو ميکردنو منم عکس مي گرفتم که پسر داييم بلند شد کيرشو گذاشت لاي پستوناي مامانم و آبش اومد و ريخت رو پستونا و سرو صورت مامانم بعد با کت مامانم صورت مامانمو پاک کرد و دوباره کيرشو کرد تو کسش و مي کرد و لب مي گرفت به مامانم گفت مي خواي آبمو بريزم تو کست حامله بشي مامانم گفت نه نمي خوام!!! گفت کسي که نمي فهمه تو شوهر داري اگر شوهرت گفت کي حامله شدي بگو خودت اون شب ريختي آبتو!!مامانم گفت نه نمي خوام ديگه بچه دار بشممنم داغ کرده بودم به خودم مي گفتم برم نرم چه خاکي تو سرم بريزم که صداي ماشين بابام رو شنيدم مامانمو پسر داييم زود بلند شندن و لباساشونو پوشيدن و رفتن تو ساختمان منم دوربين و بر داشتم رفتم تو اطاق خوابيدمپسر داييم اومد تو اطاق گفت پويا تو نرفتي باهاشون گفتم نهگفت از کي اينجايي گفتم يک ساعت خوابيدم اگه بذاري بازم مي خوام بخوابم گفت نمياي عکس بگيريم گفتم عکاسي بسته بود من فيلم ندارم برو بيرون مي خوام بخوابم رفتشو اون روز گذشت تا تابستون خواهرم دانشگاه ميرفت خواهر کوچيکم ميرفت مدرسه منم رفته بودم پيش يکي از دوستام اومدم خونه رفتم دنبال مامانم گشتم ديدم نيست رفتم بالا ديدم از تو حموم صدا مياد ديدم مامانم باز با پسر داييم ميخوان حال کنن زود رفتم از پايين هنديکم رو بر داشتم اومدم از تو دستشويي پنجره رو باز کردم ازشون فيلم گرفتم يهم تلفن زنگ زد رفتم اونو جواب بدم رفتم بالا دوباره فيلم بگيرم ديدم پسر داييم و مامانم دارن ميان پايين بدون اينکه به اونا توجه کنم رفتم تو اطاقم درو بستم و عکسها و فيلم رو ريختم تو کامپيوتر اين داستانو نوشتم که بگم به هر کسي اعتماد نکنين. بعد از جريان مامانم و پسر داييم مامانمو با يکي دو نفر ديگه هم ديدم با يکي از ماموراي برق که اومده بود قبض برق و بده و سوپر مارکت محلهمون که پدرم خونه نبود اومده بود پيش مامانم که حال کنن از همشون عکس گرفتم و يه روز تمام عکسا رو به پدرم نشون دادم و پدرم حسابي جا خورد و از مامانم شکايت کرد و عکسا رو نشون قاضي داد.آخر شهریور بود که پدرم مامانمو طلاق داد من به بابام گفتم من مادر جنده نمي خوام پدرم تو دادگاه به قاضي گفت من زن جنده نمي خوام که بخاطر همين حرفش يه هفته باز داشت شد و مادرم و پسر داييم 2 سال حبس براشون بريدن 70 ضربه شلاق و صد هزار تومان جريمه نقدي .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17505583-113063581118709768?l=dastan4u.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dastan4u.blogspot.com/feeds/113063581118709768/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17505583&amp;postID=113063581118709768' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17505583/posts/default/113063581118709768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17505583/posts/default/113063581118709768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dastan4u.blogspot.com/2005/10/blog-post_29.html' title='مامان و پسردایی'/><author><name>shekamgonde</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02350697149510390021</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17505583.post-112854061461179538</id><published>2005-10-05T12:20:00.000-07:00</published><updated>2005-10-20T20:10:10.763-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;سلام این خاطرات سحر خانومه که چطوری جنده شد.&lt;br /&gt;اسم من سحر الان 20 سالمه من دادنو از 6 سالگی شروع کردم حتما همتون تعجب میکنید ولی صبر کنید تا بهتون بگم:&lt;br /&gt;6سالم بود یه روز که غیر از منو داداشم که 2 سال از من بزرگتر کسی خونمون نبود من تو اتاقم داشتم با عروسکم بازی میکرم. داداشم هم تو اتاقش بود . همونجور که با عروسکم داشتم بازی میکردم دست عروسکم کنده شد رفتم که بدم داداشم اونو برام درست کنه که دیدم از تو اتاقش یه صداهایی میاد یواش در اتاقشو باز کردم دیدم که داره تلویزین نگاه میکنه تلویزیون داشت یه فیلم نشون میداد که یه خانوم و یه آقا تو یه اتاق بودن ولی یهو لباساشو نو در آوردن من جا خورم داداشم اصلا متوجه من نشده بود و کاملا حواسش به فیلم بود که من بهش کفتم داداش اینا چیکار میکنن اون برگشت و منو نگاه کرد میخواست ویدیو رو خاموش کنه که نظرش عوض شد. گفت: هیچی همه آدما از این کارا با هم میکنن بیا تو. نمیدونم فیلمو از کجا آورده بود ولی فکر کنم از یکی از پسرهای همسایمون که باهاش دوست بود و از داداشم بزرگتر بود گرفته بود. فیلم به اونجایی رسید که تازه زنه داشت کیره مرد رو میخورد و بعد پا شدن و مرد کیرشو کرد تو کس زنه ( البته اون زمان من اسم اینا رو بلد نبودم ) داداشم بهم گفت : سحر نری به مامان و بابا بگی اگه نه هر دو مون کتک میخوریم ،باشه؟منم گفتم باشه بعد دیدم داداشم داره کیرش رو میماله منم یه دست به کسم زدم یه جوری بودم! بدتر شدم یهو داداشم بهم گفت : سحر بیا چیزامون رو به هم نشون بدیم بیا شلوارامون رو در بیاریم مثل تو فیلم . من گفتم : نه زشته مامان گفته نباید شلوارمو جلو کسی بکشم پایین تازه خانم مربی هم گفته این کاره زشتیه و شماها نباید بول بولاتون رو به کسی نشون بدین .داداشم گفت: نه اونا همه الکی میگن نگاه اگه اینجوری بود این خانم آقاهه چرا لباساشونو جلو هم در آوردن. صحنه فیلم تموم تموم شده بود و یه صحنه دیگه بود که خانمه با آقاهه داشتن همو میمالیدن .داداشم گفت : تازه مامان و بابا از کجا میخوان بفهمن اونا که الان نیستن اگه تو بهشون نگی که نمیفهمن من گفتم : اخه مامان گفته هرکی شلوارتو خواست بکشه پایین بیا به من بگو. داداشم گفت: خوب حالا اگه نگی که نمیفهمه بیا اصلا من اول شلوامو میکشم پایین اصلا هم زشت نیست. اون شلوارشو در آرورد و گفت :حالا نوبته تویهمنم وقتی دیدم اون در آورده منم شلوارم در آوردم بعد اون شورتشو در آورد من خیلی دوست داشتم ببینم چول پسرا چه شکلیه . یه چیزی از جلوش اویزون بود گفتم: اون چیه. گفت: چلم دیگه. گفتم چرا این شکلیه گفت : مال پسرا این شکلیه مگه تو فیلم ندیدی نگاه آقاهه رو ،تلویزیون رو نگاه کردم ولی مال مرد خیلی بزرگتر از مال داداشم بود .داداشم گفت: تو هم شورتتو در بیار من اولش خجالت کشیدم ولی بعدش شرتمو در آوردم داداشم اومد یه دست زد به کسم. یادش بخیر چه کس کوچولی نازی داشتم کی فکر میکرد این کوچولویه ناز و معصوم یه روزی یکی از دخترهای فاحشه بشه که همه قیمتشو بدونن. کی فکر میکرد که کس کوچولو و سفید یه روزی دست هر نامردی بهش بخوره.داداشم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت و شروع کرد به مالودن کسم مثل فیلم منم کیر اونو براش میمالوندم بعد اومد و روم خوابید مثل فیلم و چولامونو بهم میزدیم بعدشم از رو هم پاشیدیمو و لباسامونو پوشیدیم بعد داداشم بهم گفت : به مامان بابا چیزی نگی اگه پرسیدن چیکار کردین بگو خاله بازی باشهمنم گفتم : باشه....&lt;br /&gt;این قضیه همچنان ادامه داشت و ما هر چند وقت یکبار که کسی خونه نبود به هم ور میرفتیم تا اینکه من کیر اونو میمالید و و اون هم کس منو. بد نبود وقتی کمی بزرگتر شدم بیشتر حال میکردم وقتی کسمو میمالید یه حالی میشدم که خوشم میومد 9 سالم شده بود و تو این مدت یه چند بار با پسر عمو و پسر عمه ام هم یه شیطونی هایی کرده بودیم بدون اینکه داداشم بفهمه!&lt;br /&gt;یه روز داداشم بهم گفت بیا این فیلم جدید با هم نگاه کنیم چون میدونست من جلوی فیلما طاقت نمیارم و اونم همینو میخواست. فیلمو که داشتیم نگاه میکردیم کم کم لباسهای همو در آوردیم مثل همیشه یکم با هم ور رفتیم و مال همو مالیدیم من خیلی داشتم کیف میکردم چون دیگه وارد شده بود میدونست اگه دستشو لای قاچ کسم بذاره و بماله من خیلی خوشم میاد و رفتیم رو تخت و رو خوابیدیم چیزامونو به هم میزدیم گاهی هم از پشت یکهو دیدم داداشم از روم پاشد من به شکم حوابیده بودم بر گشتم نگاه کردم دیدم داداشم داره کیرشو تف میزنه گفتم :چه کار میکونی گفت :هیچی گفتم: تف نزن خیس میشه خوشم نمیاد گفت : نه اتفاقا بیشتر حال میده نگاه تو فیلمه همین کارو میکنه ، منم نگاه کرده یارو کیرش رو تف زده بود و یه تفم انداخت رو زنه ، من گفتم: نه تف نزن .. نمیزارم من دوست ندارم خیس بشه اون گفت: نه حال میده صبر کن خودم تمیز میکنم ، بخواب . اون یه تفم انداخت لای پای منو خوابید روم ، کیرش لیز میخورد لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن اولش زیاد خوشم نیومد ولی وقتی کیرش میخورد لای قاچ کسم و از روش رد میشد خیلی حال میکردم ولی در کل اون بیشتر حال میکرد تا بجایی رسید که گفت: سحر یه جوری شدم دیگه نمی تونم تکون بخورم کرم یه جوری شده و پاشد از رو من و رفت دستمال کاغذی آورد و لای پاهامو تمیز کردو یه دستمال دیگه من ازش گرفتمو خودمو تمیز کردم که یهو دیدم صدای مامان ، بابا میاد دادشتن منو و داداشمو صدا میزدن داداشم شلوارشو پاش کرده بود و من شرتمو پام کرده بودم که بابا اومد تو منو وقتی اونجوری دید گفت: چیکار میکردین گفتم : هیچی شلوارم کثیف شده بود داشتم عوضش میکردم. بابام چپ چپ به داداشم نگاه کرد و گفت : خیله خوب . داداشم از اتاق رفت بیرون و من شلوار دیگمو پوشیدمو رفتم بیرون و سعی کردم طبیعی باشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17505583-112854061461179538?l=dastan4u.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dastan4u.blogspot.com/feeds/112854061461179538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17505583&amp;postID=112854061461179538' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17505583/posts/default/112854061461179538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17505583/posts/default/112854061461179538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dastan4u.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title=''/><author><name>shekamgonde</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02350697149510390021</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
